تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 1
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 1

جمعه 4 تیر 1395 05:14 ب.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سلام.
امروز قسمت 1 رمان رو اووردم. هنوز بیوگرافی ها تموم نشده ولی گفتم رمان رو شروع کنم پس اگه توی رمان اسامی جدیدی دیدین تعجب نکنین چون به زودی معرفیشون می کنم.
راستی اسم رمان تغییر کرد شد:جمع دوستانه
اگه این قسمت کمه ببخشید آخه بازدید کمه. با زیاد شدن نظرات رمان هم زیاد میشه









رمان توی ادامه

صبح مثل همیشه ساعت 7 و 45 به زور و زحمت بلند شدم داداش بزرگم مثل جن بالا سرم بود. اخماش توهم، موهاش ژولیده ، یه پاچه ی شلوارش بالا یه پاچش پایین.صورتش هم سرخ ، سرخ نه ها سررخ بود.

-         ـ وا شین چرا انقدر داغونی

-        ـ داغونم؟چراااااااا انقدر باید به خاطر تو یکی دیر برم.توووو چرا انقدر خوابت سنگینه. باید 7 اونجا باشیم می دونی ساعت چنده؟اگه بمب اتم هم بترکه تو یکی بیدار نمی شی.می دونی چند تا لگد بهت زدم. خوش خواب

-      ـ   وووووووووووو. حالا گفتم چی شده.چرا عصبی می شی . برو اونور برم یه چیز بخورم.بی صبر

به هزاران زحمت از شین گذشتم و رفتم سر یخچال دو تا کیک با شیر برداشتم و دامن چهار خونم و لباس سفیدم رو سریع پوشیدم و موهام رو بستم و کیک هم دهنم و آخر سر شیر رو سر کشیدم. رفتم به طرف شین. سوار ماشین شدم.

ـ نمی خوای بیای؟

ـ چرا میام خانم محترم

ـ خوشحالم به این نتیجه بالاخره رسیدی

توی ماشین همش غرغرای شین بود. منم بی توجه هنذفریم رو گذاشتم توی گوشم. شینم اینطوری آتیشی تر شد و چنان بلند حرف می زد که فکر کنم صداش تا بیرون ماشین می رفت. منم با بلند شدن صداش صدای آهنگ رو زیاد می کردم.دیگه طاقت نیووردم.

ـ بس کن.مثل بچه دوساله هاااا.ساکت

ـ چیییی ت

ـ ساکت . بسه.

ـ نمی ذاری.....

ـ گفتم سسسسسسسااااااااااکککککککککتتتتتتتتتت.

ساکت شد ولی هنوز صدای غرغراش توی گوشم بود. به مدرسه رسیدیم.مثل همیشه در بسته بود و ماهم باید کار همیشگیمون رو می کردیم. یعنی بالا رفتن از در. خیلی آسون از در مدرسه رفتیم بالا.  بدو بدو رفتیم به طرف کلاس. خدا رو شکر با خانم بارن کلاس داشتیم خانم بارن همیشه پای تلفنه و یا داره با معلما حرف می زنه.

از شین جدا شدم و رفتم سر کلاسم.ویونا و هایچین و ارورا و آلیسا و جلیسا و میساکی  جمع شده بودن یه جا نمیدونم درباره چی حرف میزدن. رفتم طرفشون ولی انگار نه انگار یه کسی پشتشونه.

ـ اااااهههههههههههممممممم

ویونا: ااااا سلام خوبی

من:سلام. جمع شدین. موضوع چیه؟

هایچین: تو هم بیا توی جمع

آلیسا: از زبون خانم بارن شنیدم قراره بریم اردو. یه جایی که تو رویا هاتون ببینید. قراره بریم .............. ژاپن گردی. باورت میشه. کل ژاپن مثل تاکایاما،ایشیگاکی،کویا سان،کانازاوا و هر جای خوشمل دیگه

من:نهه. من ملدم.باورم نمیشه. یعنی کل کشور بدون درس؟ واااااییی . آخ جون.وایییییییی. حالا مطمئنی.

آلیسا:شاید کنسلش کنن آخه خانم بارن.....

خانم بارن اومد سر کلاس. همه خیلی زود پراکنده شدن طرف صندلی ها.

خانم بارن: با تاسف و ناراحتی باید بگم که .... ما شنبه با کلاس 3 می ریم اردو کل کشور.

یعنی چنان هورایی کشیدیم که احساس کردم زمین تکون خورد.

من: ویونا،هایچین،ارورا،آلیسا، میساکی می ریییییممممم اردو.ولی نه با کلاس 3 می ریم. یعنی با داداشم.ننننننننننهههههههههه

از اونور ریوگا و لایتو و ریوما و .... داشتن برنامشون رو آماده می کردن.

خانم بارن:کافیه . بشینین. باید گروه بندی شید تا اردو با نظم پیش بره. آهای ماریا ، جلیسا ساکت.

همگی برید توی راهرو تا گروه 3 هم بیاد و گروه بندی شید.

من و ویونا و جسیکا و هایچین و ارورا  و آلیسا و میساکی کنار هم وایسادیم و خدا خدا می کردیم باهم بیوفتیم.

خانم بارن می خواست گروه بندی کنه و ما می دونستیم به هیچ وجه ما رو کنار هم نمی ذاره. تا می خواست اسم ما رو بگه خانم اسپرز اومد

خانم اسپرز:خانم بارن من گروه بندی می کنم شما برید استراحت کنید.

وقتی خانم اسپرز اومد خیلی خوشحال شدم. خانم اسپرز یه چشمک زد تا خیال ما راحت شه. آخه خانم اسپرز مثل دوسته تا معلم

خانم اسپرز : ارورا و ریوما و ویونا و ریوگا و هایچین و لایتو و آنیسا وآنتونی و میساکی و کوییچی. شما یه گروهید ولی دو نفر دو نفر از اول باید بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشید.یعنی یه گروه 10 نفره که توش 5 گروه 2 نفره هست.

من با آنتونی افتادم من و آنتونی اصلا و به هیچ وجه باهم نمی سازیم.خودم رو عادی جلوه دادم و رفتم سمت ویونا. ویونا هم که به کل از پسرا بدش میومد حال من رو داشت.

من: من با آنتونی افتادم یعنی رقیبم. باوت میشه باید با رقیبم همکاری کنم.

ویونا:من نمی دونم چرا خانم اسپرز ما رو اینطوری گذاشت با یه پسر.

همه هینطوری تقسیم بندی شدن. رفتم سمت شین. اونم با برادرای هایچین و دوستای دیگم افتاده بود اونم مثل من دختری که رقیبش بود باهاش هم گروه شده بود.

آخر سر می خواستم برم طرف خانم اسپرز که قبل از رفتنم به همه گفت که گروه ها هیچ تغییری نمی کنن. انگار که می دونست می خوام برم پیشش.هم خوشحال بودم با دوستام بودم و هم ناراحت که چرا با آنتونی افتادم.

 

 

 




دیدگاه : تا نظر درمورد رمان دارم
آخرین ویرایش: جمعه 4 تیر 1395 05:26 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30