تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 3 جمع دوستانه
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 3 جمع دوستانه

سه شنبه 15 تیر 1395 05:27 ق.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سولوم بروبچ
اینم قسمت بعدی.
برای قسمت بعد 50 نظر.
جلد چطوره؟خوبه؟

روز قبل اردو خونه رو انگار شخم زدم هرچی می دیدم می ذاشتم توی کولم البته کوله که نه 3 و  4 تا ساک و چند کوله. همه ی اینا از نظر من به اندازه ی کولست.

شین هم مثل من کل وسایلش رو کرد توی ساک هاش.خواهر کوچیکم که تازه امروز از اردو اومده بود بازم قرار بود بره اردو از طرف باشگاه تنیسش.یعنی واقعا خوش شانسه. برعکس من بدبخت که یه ذره هم شانس ندارم برای اردو هم بدشانسم که با داداشم و آنتونی باید برم.آخه چررررررراااااااااا؟

به کل سه تایی کل خونه رو توی ساکمون گذاشتیم تا فردا آماده ی آماده باشیم.

من:به نظرتون این چیزایی که گذاشتم خوبه؟تمام لباسایی که به هم میاد حدودا از 40 تا لباس بالاتره،هنذفریم،هدفن،لبتاب،گوشیام،دوربین،یه ساک از خوراکی،کتاب های رمانم، چند جفت کفش،کلاهام،راکت و توپ،بوم نقاشیم و از همه مهم تر گیتارم و بقیه ی چیزام....

شین:وووووووووو. مگه می خوای بری اونجا زندگی کنی؟آخه بوم نقاشی واسه چیته؟کل خونه رو برداشتی گذاشتی توی ساکات

من:بوم نقاشی خیلی هم واجبه.شما پسرا درک نمی کنین ما دخترا رو

آلیسا(خواهر کوچیکه ی آنیسا.اسمش تغییر کرد):آره. شما پسرا هیچ نمی فهمید.فقط بلدید حرف بزنید. ولی مطمئنم تمام شما آرزوی دختر بودن می کنید.

شین:دو نفر به یک نفر؟ نمیشه که.حیف یه نفرم وگرنه حسابتون و می رسیدم.

من:هه. تو که سنت دو برار من و آلیساست.

شین:چیییییی؟فقط دو سال بزرگترتم ها.تو 15 سالته آلیسا هم 13 سال.چی میگین شما ها.

من:بابا شین.

آلیسا:بابا من لباس می خوام.

شین:ساکت شششییییییییییددددددددد. روانی ها

من:بابا شین چرا اعبانی میشی؟

شین:آنیسا آلیسا خفه شید.

من:آهای مواظب حرف زدنت باش ها

شین : مثلا می خوای چیکار کنی؟مورچه

من:محض اطلاعت باید بگم که مورچه قوی ترین حیوان جنگله.درضمن تو که نمی خوای با مامان و بابا در بیوفتی؟هان؟فکر کنم خیلی دوست داری. چون حالا که مامان و بابا مسافرتن من و آلیسا می تونیم جفت پا بندازیمت بیرون.

آلیسا بیا قدرت دخترا رو بهش نشون بدیم.

شین:خخخخخخخخخخ.شماها؟خخخخ

مبارزه شروع شد. بین من و شین.اون چیز پرت کنه،من چیز پرت کنم.دوتامون هرچی میومد دستمون به همدیگه پرت می کردیم.دیگه واقعا اعصبانی شدم و با هزاران بدبختی زدم زیر پاش تا بیوفته.اونم تعادلش رو از دست داد و خورد زمین.این فرصت عالی بود برای من. خیلی سری دستم رو گذاشتم روی گردنش تا تکون نخوره.بعد دوتا استخوانی که اگه زیاد می گرفتم شین می مرد رو فشار دادم.تا حالا این کار و نکرده بودم ولی از شدت اعصبانیت این کار به ذهنم رسید.اگه اون دو تا استخوانو زیاد فشار می دادم میمرد .انقدر فشار دادم که قش کنه.تا قش کرد دستم رو برداشتم.

من:آلیسا بیا.یه شکار گنده گیرم اومده.

آلیسا:واااااااااااااااایییییییییی.کشتیش؟

من:نه نمرده البته فکر کنم آخه اگه اون دوتا رو نگه داری آدم بیهوش می شه و یکم بیشتر نگه داری میمیره.حالا نمرده ولی بازم فکر کنم.بهتره بیای بگیریش.

من دستاشو گرفتم و آلیسا پاهاشو و دوتایی گذاشتیمش روی صندلی پارک.

پارک فقط 300 متر با خونمون فاصله داشت.اونجا گذاشتیمش و رفتیم خونه.

آلیسا:آنیسا این دیگه زیادی نیست

من:اصلا. باید یه درس بهش بدیم.چقدر این شین هم سنگینه.کمرم خیلی درد میکنه.

از زبون شین:

فکر کنم نیم ساعت گذشت و من بلند شدم.سرم گیج می رفت. فقط فهمیدم که خونه نیستم و پس از چند دقیقه هیچی به جز سیاهی ندیدم و افتادم روی زمین.

از زبون آنیسا:

صبح شده بود. پا شدم. خیلی خوشحال بودم چون قرار بود بریم اردو زود لباس پوشیدم و به زحمت ساکا رو  کولم کردم.

من :صبح بخیر.پس شین کو

آلیسا:وا. یعنی یادت نمیاد؟خودت شوتش کردی بیرون.

من:وای.نه . بریم دنبالش. ولی نگی من گفتم.

رفتیم دنبالش دیدم پهن زمین شده. رفتم پیشش دو تا زدم توی صورتش که بلند شه. اشک توی چشام بود.بلند نمی شد.یه دفعه دیدم چشاش باز شد.اشکامو سریع پاک کردم و به آلیسا گفتم بدو بدو بریم.

شین:آآننییسساا،ب بخ شید.

من:چی ؟نشنیدم.بلند تر

شین:ببببخخخخخخخخخشششششششیییییییییییییییددددددددددددددد

من:قدرت دختر باعث میشه مغرور ترین انسان جهان مثل تو به پای التماس بیوفته.قدرت ما دخترا رو دیدی؟می بخشمت ولییییییی شرط داره.

شین حالش خوب شده  و صداش صاف شده بود

شین:خب چچیه؟

من:هرچی گفتم بگی چشم.یعنی کل اردو دعوا پیش نیاد

شین:عمرا.

 من:پس بای

شین:وایسا.با.باشه

من:پس بدو دیر شد.

خیلی خوشحال بودم که شین سالمه. و اردو بی دردسری میشه.بدو بدو سه تایی رفتیم به مدرسه.آلیسا از ما دوتا جدا شد و من و شین با سرعت رسیدیم.قرار بود با اتوبوس بریم.

هر گروه توی یه اتوبوس.ما که 12 تا بودیم خیلی بهتر بود چون فضا باحال تر میشد

 




دیدگاه : نظر برای ادامه دارم
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 تیر 1395 05:37 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30