تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 4 جمع دوستانه
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 4 جمع دوستانه

دوشنبه 21 تیر 1395 09:30 ق.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سسوووولووووووووووومممممممم.
ببخشید نبودم.واقعا معذرت می خوام.لبتابمون مشکل پیدا کرده بود.
برای قسمت بعد 55 تا نظر.

آنیسا:

خیلی خوشحال بودم که موقع رفتن به اردو شده بود.اتوبوسا تازه رسیده بودن.من قرار بود برم صندلی های آخربشینم.ما می خواستیم وارد شیم که خانم اسپرز جلومون سبز شد:

خانم اسپرز:کجا با این عجله؟این اردو با برنامه ریزیه ها.خب کسانی که میخونم برن سر جای مخصوصشون بشینن.میساکی و کوییچی صندلی 1 ، آنیسا و آنتونی صندلی 2،هایچین و لایتو صندلی 3،ویونا و ریوگا صندلی 4،ارورا و ریوما صندلی 5 و ریما و شیل صندلی 6

من داشتم مثل هیزم توی آتیش از اعصبانیت می سوختم.یعنی کل اردو رو باید با اون آدم مسخره بگذرونم؟

من:بچه ها خانم اسپرز داره زیاده روی میکنه.یعنی هرجا من برم اونم باید دنبالم باشه؟

ویونا:این طوری معلومه

من:

خانم اسپرز:سریع برید توی اتوبوس.سرییعع

باید اون همه راه رو با آنتونی می گذروندم.سوار ماشین شدم دیدم آنتونی زودتر از من اونجا نشسته.

من:ااههههههههههمممم.من می خوام کنار پنجره بشینم.سریع بیا اینور.

آنتونی:جام خوبه.

من:باشه.پس بچرخ تا بچرخیم.

نشستم روی صندلی و کلاهم رو کشیدم روی صورتم.به خودم قول داده بودم هرچی آنتونی گفت ساکت بمونم.بالاخره اتوبوس راه افتاد و ماجرای بدبختی های من و دوستام شروع شد.پس از یه عالمه دیوونه بازی با دوستام نشستم تا یه ذره بخوابم. کلام رو کشیدم روی صورتم و هنذفریم رو گوشم کردم می خواستم بخوابم که سروصدای پسرا بلند شد.

من:سسااااااااکککککککتتتتتتتتتتتتتتت

ولی انگار نه انگار صدایی شنیدند.منم توجهی نکردم و صدای آهنگ رو زیاد کردم ولی بازم فایده نداشت.مجبور شدم هدفونم رو دربیارم.هدفون رو گوشم کردم.یکم صدا آروم تر شد.همین قدر برام کافی بود.دیگه چشام گرم شد که بخوابم.دیگه خوابم برده بود که آنتونی اومد:

آنتونی:آهای آنیسا.آنیسا

من:هان چته؟از خواب بیدارم کردی.

آنتونی:چیزه.امممممم.هیچی.هیچی.بخواب

من:روانی.مخت عیب پیدا کرده.

صداش یه جوری بود نمیدونم چی شده بود.در هر حال دوباره خوابم برد.کل اردو رو با جزئیات کامل توی خواب دیدم.البته قسمت بدبختیام تبدیل به خوشبختی شده بود.هرچی بود معلوم بود خواب بود چون خواب خوشی بود و اردو برای من بعضی جاهاش واقعا بد بود.کاشکی خوابم واقعیت داشت

با صدای خنده ی بچه ها از خواب بیدار شدم دیدم همه دارن می خندند.همه روی زمین از خنده ولوووو شده بودند . یه لحظه به خودم اومدم.ولی کاش هیچوقت نمی فهمیدم.دیدم سرم رو گذاشتم روی شونه ی آنتونی،آنتونی هم سرش رو گذاشته روی سر من.آنتونی هم مثل من بیدار شده بود.دوتایی سرخ شده بودیم.ریما آروم اومد بهمون گفت رسیدیم می تونید فرار کنید. فقط تا اوضاع داغون نشده در برید.

من و آنتونی مثل جت رفتیم طرف در.رفتیم بیرون و با تمام سرعت رفتیم طرف کنار جنگل.

من:احمق.این چه کاری بود.الان من با کدوم آبرو برم جلوی بچه.بچه ها هم طورین که کافیه چیزی بیوفته دستشون.

آنتونی:احمق خودتی.شما سر زیبایتان رو روی شونه ی من گذاشته بودی.این وضعیت برای منم پیش اومده.

من:حالا اینارو ول کن.الان باید چی کار کنیم.

آنتونی:به نظرم چند دقیقه ای رو اینجا بمونیم تا یه ذره بچه ها آروم شن.

من:آخه می ترسم به کل گمشون کنیم.ممکنه اونا برن.

آنتونی:تا منو داری غم نداری.

من:؟آره واقعا یکی باید بیاد خودتو جمع کنه.آقای متفکر

آنتونی:وای.بس کن.بیا دنبالشون بریم ولی جوری بریم که نفهمن.

من:پس بریم.

راه افتادیم بریم پس از چند دقیقه راه رفتن به یه دوراهی رسیدیم و نمیدونستیم از کدوم ور بریم.آخه انقدر تند اومدیم که نفمیدیم از کجا اومدیم.قرار شد از سمت راست بریم.جای ترسناکی بود.ولی هرچی بود از اون طرف رفتیم.همینطور راه می رفتیم که افتادیم توی تله ی یه حیوون.گفته بودم که خیلی بد شانسم اینم از بدشانسی من بدبخت بود.

من:آیییییییییی.چرا من انقدر بدشانسم؟آخه چرررااا؟

آنتونی:هیس.یواش حرف بزن.چون اینجا تله گذاشتن یعنی حیوون این طرفا پیدا میشه.

من:خب بشه به من چه.(پس از چند لحظه که متوجه شدم)چچچچچیییییییییی گفتی حییییییووووووننننننن.وای خدای من.آخه چرا من انقدر بدشانسم.

آنتونی:ووووی چقدر حرف میزنی.

من:حالا چیکار کنیم.

آنتونی:هیچی.بشینیم تا یکی به دادمون برسه.

من:واقعا خیلی بیخیالی.من خیلی خوابم میاد.

آنتونی:نه کنه می خوای اینجا بخوابی؟

من:خوابم میاد حالا هرجایی.خوب نخوابیدم.

آنتونی:خود دانی.یا بخواب و یا بمیر.

من:خواب رو به مردن ترجیح میدم.

آنتونی:الان حالت خوش نیست داری چرت و پرت میگی.یه ذره بلند شو مغزت بیاد سر جات.

واقعا خوابم میومد.آخه خیلی دویده بودیم و من خیلی توی ماشین نخوابیده بودم چون همش سروصدا بود.دیگه خوابم برد.

چند ساعت بعد:

وقتی از خواب بیدار شدم دیدم توی یه کلبم.از تعجب 3 تا شاخ درووردم.2 تا نه ها 3 تا.

آنتونی هم اونور من بود.رفتم بیدارش کردم.

من:هوی آنتونی.آهای.اینجا کجاست؟

آنتونی:هان.بزار بخوابم.

من:وووی بیدار شو.

آنتونی:واییییییی.بله چی شده.وا من کی خوابم برد؟

من:چه میدوم.من فقط میدونم که دارم دیوونه میشم.اینجا دیگه کجاست؟

آنتونی:تو آلزایمر داری؟یادت نیست سوتی گنده دادیم بعد توی راه برگشت افتادیم توی تله ی حیوون خب اینجا هم همون تله ی حیوونه دیگه.عجیبه که زندما؟

من:یه ذره میشه از اون خوابت بیای بیرون.

یکی محکم زدم توی صورتش تا حالش خوب شه.

آنتونی:چرا میزنی؟این اینجا کجاست؟

من:خوشحالم بالاخره خوابت پرید.اگه می دونستم کجاییم نمیودم از تو خنگ بپرسم.

دوتایی گیج و منگ مونده بودیم که یه پسری در رو باز کرد.انگار سنش حدود سن من و آنتونی بود.

پسره:بالاخره بیدار شدین.سلام.اسم من ویلیامه.شما توی تله گیر افتاده بودین و خوابتون برده بود منم دلم سوخت و شما رو اووردم به کلبم.

من:واییی.خیلی خیلی ممنونم ویلیام.اسم من آنیساست و این پسر اسمش آنتونیه.

ویلیام:خوشبختم.

من:خب.ما دیگه میریم.شما یه گروه مدرسه ای رو ندیدید؟

ویلیام:کجا با این عجله.اتفاقا چرا دیدمشون.

من:وایییییی.چه خوب.حالا کجا دیدید؟

ویلیام:نمیگم.

من:وا.براچی؟

ویلیام:از شما دو تا خوشم اومده.من اینجا تنهام و نمی تونم کل کارام رو انجام بدم.پس شما باید برام انجام بدید.اگه نمی خواین بدون آدرس توی جنگل بهتون خوش بگذره.

من:اصلا آدرس نخواستیم.بریم آنتونی.

درو که باز کردم از وحشت سکته کردم.هوا تاریک شده بود و صدای حیوونا میومد.

من:آنتونی بدبخت شدیم

آنتونی:بدبخت تر از بدخت.

من:اهم.خب حالا باید چند روز بمونیم؟

ویلیام:اگه بچه های خوبی باشین فقط 2 روز.

من:هووووووووفففففففف.هیچ وقت تا حالا انقدر بدبخت نشده بودم.آخه دو روز

چاره ای نیست.باشه.

ویلیام:عالی شد.من 17 سالمه.چیز زیادی ندارم.نگران نباشید.

بردم طرف آشپزخونه.اصلا چیز زیادی نداشت.! هزاران ظرف و لباس روی هم افتاده بودن.مثلا این کمش بود خدا رحم کنه به زیادش.

ویلیام فقط 2 سال از ما بزرگتر بود و ما رو مجبور به تمیز کردن کرد.پسر خوشگل و حرص در بیاری بود.تا می تونست منو حرص می داد فکر کنم انقدر حرصم داده بود که توی همون بچگی هام پیر شده بودم.تا می تونست هم به من و آنتونی کار میداد و نیشخند میزد.انگار داشت تفریح می کرد.....


55 نظر برای ادامه




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 تیر 1395 09:55 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30