تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 6 جمع دوستانه
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 6 جمع دوستانه

چهارشنبه 6 مرداد 1395 11:08 ب.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سیییییلاااااممم
چون قسمت بعد رو سریع 50 تا شد این قسمت رو گذاشتم.
برای ادامه ی رمان 60 تا نظر

آنیسا(اصلی):

شب مثل کلفت ها داشتم لباس می شستم.اون موقع احساس کوزت بودن رو می کردم و شایدم بدتر.تنها فرق بدبختی من و کوزت این بود که اون تنها بود و مزاحم نداشت و من گیر دوتا مزاحم یعنی آنتونی و ویلیام افتاده بودم.آنتونی هم به جای اینکه کاری رو درست کنه بدتر کارای منو خراب می کرد.آشپزخونه انقدر کثیف بود که نگو.من مونده بودم آخه آدم تا چه حد می تونه انقدر بی نظم باشه.البته از پسر که اصلا بعید نیست.

مثلا قرار بود من و آنتونی با هم ظرف بشوریم من کف بگیرم و اون آب بکشه.من کف می گرفتم و می دادم به اون و آنتونی هم خودشو و هم منو برای یه ظرف کامل خیس می کرد.همه ی ظرف ها رو خودم تنها شستم و به آنتونی گفتم بره زمین رو بشوره.خداروشکر از این کار بر میومد و بماند که چقدر خیس شدیم.واقعا نمیدونستم که آنتونی انقدر دست و پا چلفتیه!

خیلی اضطراب برای جواب به خانم اسپرز داشتم و توی ذهنم متن توضیح رو آماده کرده بودم.ویلیام هم وسط آماده کردن متنم غر می زد و همه چی از ذهنم می پرید.

ویلیام:هوی.دختره.هنوز آشپزخونه خیلی کثیفه ها.بدو که اگه تمیز نکنی به ضرر خودته.

من:هوی به خودت.اسم من آنیساست.یه بار دیگه بگی هوی با لگد میام توی حلقت و درضمن خودم می دونم کی کجا رو تمیز کنم.

ویلیام:باشه پس خود دانی دخترخانم

من:درست صحبت کن.

ویلیام:باشه عزیزم.

من:نگگگووووو عزیزم.

ویلیام:باشه دخترخانم

من:د بهت می گم نگو

ویلیام:گفتم باشه عزیزم گفتی نگو پس من میگم دختر خانم.کدوم گزینه رو می خوای؟

من:برو بابا حوصله ی خودمم هم ندارم  دارم با تو حرف میزنم.

ویلیام:چرا عزیزم.

من:ساکت شو.

گفته بودم ویلیام یه پسر حرص دربیاری بود این یکی از حرص دادناش بود.ول هم که نمیکرد.هی دستور می داد.منم فقط داشتم پر می شدم و آرزو می کردم یه روز همین بلا رو سرش بیارم.خلاصه شب شد و من فقط آشپزخونه رو تمیز کرده بودم و خیلی کار مونده بود سرم.رفتم توی اتاق(ویلیام یه اتاق به من و آنتونی داده بود)آنتونی که تا رسید خوابش برد. انگار خیلی کار کرده بود!!

من خوابم میومد ولی خوابم نمیبرد و همش به فکر بچه ها بودم که نکنه خانم اسپرز به خاطر ما اونا رو تنبیه کنه.

رفتم لبه ی پنجره نشستم و بیرون رو نگاه می کردم و توی فکر بچه ها بودم که در باز شد.ویلیام بود.من اصلا متوجه ورود ویلیام نشدم و غرق خیال دوستام بودم.

ویلیام:اهم.

من:اا تویی.کی اومدی؟

ویلیام:همین الان.تو واقعا نشنیدی صدای درو؟

من:آره.توی فکر بودم.

ویلیام:فکر چی؟

من:آیا شما فوضول می باشید؟

ویلیام:اصلا به من چه.منو بگو می خواستم کمکت کنم.

من:تو منو حرص ندی هزاران کمکم کردی.

از صورت ویلیام می شد فهمید که فوضولیش گل کرده.اومد پیشم نشست پنجره رو باز کرد.نشست روی لبه ی پنجره و پاهاش رو بیرون گداشت.هوا عالی بود.

من:تو چرا اومدی اینجا زندگی کنی؟

ویلیام:به شرطی میگم که تو هم بگی توی چه فکری بودی.

من:ااااممممممممممممم.باشه.

ویلیام:من فرزند یه خانواده ی پول دارم.اونایی که همه چی دارن.مثلا هزاران پیش خدمت داریم که کارامون رو انجام میدن.مامان و بابام منو خواهر کوچیکم رو توی بهترین مدارس ثبت نام کردند.من مخالف ثروتمند بودنمو آرزو داشتم مثل همه زندگی کنم.آخه باید هزاران آداب و رسوم رو رعایت کنی تا آبرویی  داشته باشی.مثلا توی مدرسه هر کاری میکردم می گفتن از تو دیگه بعیده تو که از خانواده های پول داری باید اینکارو میکردی؟چجوری می خوای این ثروت رو نگه داری.و همش از این حرفا.

آخرین دفعه که پدرم رو دیدم دو سه ماه پیش بود و پدرم داشت هی توصیه برای پول دار شدن میکرد و باهم بحثمون شد و پدرم اصلا توجهی به حرفای من نداشت.

منم دیگه خسته شدم و وسایلمو جمع کردم و اومدم اینجارو ساختم و الان خوشبخت ترین انسان روی زمینم.

من:پس بگوچرا انقدر بی نظمی!ولی مادر و پدرت رو ول کردی به نظرت کار درستیه؟

ویلیام:من ولشون نکردم اونا با اخلاق بی اهمیتشون نسبت به من،منو از خودشون دور کردنند.اونا می تونن با پول همه چی داشته باشن دیگه من برای چیشونه

حالا تو توی چه فکری بودی؟

من:به فکر دوستام و معلمم(خانم اسپرز).می ترسم خانم اسپرز اونا رو تنبیه کنه یا توی دردسر بیوفتند.اخراج من که حتمیه.ولی دلم واسه ی مدرسه تنگ میشه.

ویلیام:هااااااااااااااااانننننننن؟اخراج؟اصلا به من چه تو که در هر حال باید کاراتو انجام بدی.آخه خیلی وقت بود دستور نداده بودم و هوس کرده بودم.من برم بخوابم.

من:خیلی پررویی.شبت هم نه خوش.

خیلی با آرامش بلند شد و رفت بیرون اتاق.

صبح خیلی زود بیدار شدم دیدم روی لبه ی پنجره خوابم برده نفهمیدم کی خوابیدم.!

آنتونی رو با هزاران زحمت بیدار کردم.خیلی خوابش سنگینه حتی از منم خوابش سنگین تره.

ویلیام زودتر از ما بیدار شده بود.دیدیم لباس پوشیده و انگار ناراحته.دودقیقه نیشش باز می شد دو دقیقه بسته.

من:ام.سلام.

ویلیام:اوه.بیدار شدید.وسایلتون رو جمع کنید می خوام ببرمتون پیش معلمتون کوچولوها.

من(بعد از کلی جیغ):واققعععععععاااااااااااااا!! واییییییی.تو دیگه کی هستی پسر.

آنتونی:ووووی چته آنیسا.وظیفشه.(ولی معلوم بود که خیییلی خوشحاله)

ویلیام:خب به هرحال بریم.فقط من دوستاتون رو دیدم که خییییلی اعصبانی بودن.

من و آنتونی باهم:اوه اوه!بدبخت شدیم.

ویلیام:پس می خواید بمونید؟^^

من:نه نه.ممنون.چیزی نمیشه فقط یه ذره کشته می شیم.بریم.

رفتیم.خخخیییییلییی خوشحال بودم.فکر نمی کردم ویلیام چنین پسریه.اون موقع آرزو می کردم آنتونی هم همینطوری شه.به هر حال رسیدیم به اتوبوسا.تا می تونستم از ویلیام تشکر کردم و بعدش خدافظی.

من:واقعا ممنونم.ممنون.ممنون.ممنون.ممنون و....

ویلیام:خواهش.فقط یه روزی باید کامل لطفم رو جبران کنید.برید دیگه.

وقتی ویلیام دور شد و خواستیم بریم ولی دست و پامون می لرزید.رفتیم جلو و جلو.تازه داشت سپیده ی صبح می شد.می دونستم بچه ها خوابن ولی نه نخوابیده بودن همشون ایستاده بودن و طلوع آفتاب رو نگاه می کردند.یواش یواش نزدیک شدیم:

ریما:یعنی کجا می تونن باشن؟

ریوگا:خدا بگم چیکارشون نکنه.

ویونا:یعنی امروز بدون اون دوتا بریم؟!!.نه می تونیم ولشون کنیم و نه می تونیم به خانم اسپرز بگیم.دردسر خیییلی بزرگیه.

شیل:از دست این دونفر

آنتونی:میگم اصلا ولشون کنیم بریم.هان خیلی خوب ها

من:منم موافقم ولشون کنین بالاخره میان.

ویونا:نهههههه.یعنی تنها اینجا بمونن؟اصلا.

من:یه نامه می ذاریم براشون یه راهی پیدا می کنن بالاخره.

میساکی:چی میگی برو بابا.وایسا ببینم...صدای شما آنتونی آنیسا؟؟؟!!!

بقیه هم روشون رو از خورشید برگردونند و ما رو دیدند.اول همه خوشحال و شاد شدند و منو آنتونی از اضطرابمون کم شد که آسیبی نمی بینیم ولی نه بعد از خوشحالی همه اخماشون رفت توهم.هرجا می رفتیم اونا هم پشت سرمون بودند بیشتریا یه دمپایی دستشون بود.بالاخره نفس ما بند اومد ولی بقیه از اعصبانیت مگه خسته می شدند؟




دیدگاه : نظر دارم برای قسمت بعد دارم^^
آخرین ویرایش: چهارشنبه 6 مرداد 1395 11:16 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30