تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 7 جمع دوستانه
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 7 جمع دوستانه

سه شنبه 26 مرداد 1395 12:47 ب.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سلام خوشگلا
اینم قسمت 7

بپر ادامه

آنیسا:

صبح پا شدم.همه زودتر از من بلند شده بودند.لباسم رو مرتب کردم و رفتم بیرون.همه داشتن صبونه می خوردند منم رفتم کنارشون.

من:سلام به همگی.^^

خانم اسپرز: سلام.حالت خوب شد؟

من:حالم؟مگه چش بود.

خانم اسپرز:مگه نگفتی از آنتونی سرما خوردگی گرفتی؟

من و آنتونی:من؟!!

هایچین خییییلی محکم و یواشکی زد توی پام.تازه فهمیدم که ماجرا چیه.!

من:هااااان.ببخشید تازه از خواب پا شدم قاطی کردم.بله حالم بهتره.

شین:آنیسا حالت بد بود؟

من:ای وای.چیزیم نبود فقط صدام گرفته بود بفرمایید بخورید.

بعد از صبحونه آماده شدیم بریم جنگل.فکر کردم اتوبوسا میان ولی هیچ اتوبوسی نیومد.وقتی همه آماده شدن خانم اسپرز بعد از هزاران سخنرانی حاضر شد که بریم.

خانم اسپرز:خب می ریم اونجا چند تا چیز هم از دوستم یاد می گیرید.راه بیوفتید.

من:پیاده؟!!!!

خانم اسپرز:آره زیاد راه نیست.

رفتیم توی همون جنگلی که ما تازه ازش درومده بودیم.داشتیم راه می رفتیم که خانم اسپرز وایساد و اعلام کرد که خودش تنها میره و میاد.ههممون نشستیم.می خواستم یه آبی بخورم که صدای جیغ اومد.همه دوییدند طرف صدا.

صداهه:کککممممممممکککککک.بچه ها من اینجام.آهای

صدای جلیسا بود.رفتیم به آدرسی که گفته بود افتاده بود توی همون چاله ای که من و آنتونی توش افتاده بودیم.من و آنتونی جلیسا رو که اون تو دیدیم فقط یه دل سیر خندیدیم.بیچاره جلیسا فکر کرد چیزی روشه  که خنده داره هزار بار خودشو نگاه کرد.

به زحمت جلیسا رو اووردیم بیرون . جلیسا که خییلی از دست من و آنتونی اعصبانی شده بود، تا اومد بیرون یه سیلی محکم زد توی گوش آنتونی.منم که دیگه پوکیدم از خنده.قیافه آنتونی مثل دلقک سیرک شده بود.نوک بینی و یه طرف صورتش قرمز شده بود و اشک توی چشماش جمع شده بود.من از خنده ی زیاد نمی تونستم حتی پا شم. همه داشتن به آنتونی می خندیدند. ویونا هم از موقعیت استفاده کرد و دوربینش رو گذاشت روی تایمر و از همه توی اون اوضاع بد عکس گرفت.واقعا عکس قشنگ و باحالی شد.

بعد از خنده ی زیاد همه دراز کشیدیم و به آسمون خیره شدیم.1 ساعت گذشت ولی خانم اسپرز نیومده بود.همه نگران شده بودند.می خواستم برم دنبال خانم اسپرز که جلوم ظاهر شد.

خانم اسپرز:خب ببخشید دیر شد.داشتم با دوست قدیمیم صحبت می کردم.می خوام دوست بچگی هامو معرفی کنم.

دوست خانم اسپرز اومد و به همه سلام کرد.

من و آنتونی تا اون رو دیدیم دهنمون تا کف زمین پهن شد.فکمون چسبیده بود به زمین.

من و آنتونی باهم:ویییلیامممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خانم اسپرز:شما دوتا حالتون خوبه؟!چتون شد.

من اصلا از تعجب نمی تونستم دهنم رو ببندم.آخه فکر کرده بودم دیگه اون دوران بد به پایان رسیده.ولی تازه شروع شده بود.

ویلیام:اوه سلام به همگی.خوشحالم باهاتون آشنا شدم.خب بیاین بریم طرف کلبم.

من و آنتونی:میشه اونجا نریم؟!

ویلیام:نه.حتما باید بریم مخوصا شما دوتا.

خانم اسپرز:شما هم دیگه رو می شناسید؟

ویلیام:یه زمانی باهم بودیم.حالا بریم به طرف کلبه.

همگی راه افتادیم و پس از 5 دقیقه به کلبه ی وحشت رسیدیم.!همگی رفتیم توی خونه و وسایلمون رو گذاشتیم.تا من کولم رو گذاشتم زمین ویلیام جلوم سبز شد:

ویلیام:چرا کیفاتون رو زمین گذاشتید.اینجا جای خواب شما نیست.همگی بیاین دنبال من.

از در پشتی رفتیم بیرون.یه خونه ی درختی بود که درختا ازش پیچ خورده بودند طرف بالا.دوتا طبقه داشت یکی روی زمین بود و بابرگا تزیین شده بود و یکی بالا بود که برگ درختا ازش پیچ خورده بودند و برای اینکه بریم بالا از خود پیچ درختا راه داشت چون قشنگ برای بالا رفتن مناسب بود.واقعا چنین خونه ی سبز و بی نظیری ندیده بودم.

من:جامون اونجاست؟^^

ویلیام:نه.

من:

پس کجاست؟

ویلیام:جلوتر

حدود نیم ساعت راه رفتیم که به یه ساختمون رسیدیم.ساختمون خیلی شیکی بود.ویلیام کلیدشو برداشت و درو باز کرد.خونه  یه عالمه اتاق داشت و آشپزخونه ته خونه بود و پله می خورد و بالاش بازم اتاق بود.همه ی دخترا سریع رفتن بالا و پسرا پایین.

ویلیام:کجا با این عجله؟بیاین بیرون.

خانم اسپرز:فکر کردین همینطوریه!به ترتیب گروه هایی که مشخص کردم هستید.همتون بیاین اینجا.

خانم اسپرز اومد و از همه نظر خواهی کرد که کدوم طبقه رو می خوان.بعضیا می گفتن پایین،بعضیا می گفتن بالا.نوبت گروه ما شد همه گفتن بالا.ما اتاق بالا گیرمون اومد.وارد اتاق که شدیم 12 تا تخت دیدیم.اتاق خییلی بزرگی بود.ولی بازم با این همه بزرگی من خونه درختی رو ترجیح می دادم.رفتم و بدوبدو تخت کنار پنجره رو انتخاب کردم و وسایلم رو زمین گذاشتم و شین هم اومد وسایل من رو گذاشت روی تخت(وسایلم رو داده بودم بیاره+وسایل خودش)

شین:کجا بزارم؟خانم......

من:بزار روی تخت

شین:

من:چرا اعصبانی شدی؟وظیفته.

شین:

من:

شین:یه روز نوبت من هم میشه

من:بشین تا بشه

شین با اعصبانیت رفت بیرون.منم رفتم پایین.هر کاری می کردم نمی تونستم از فکر اون خونه درختیه در بیام.رفتم پیش ویلیام

من:میگما اون خونه درختیه نزدیک خونت واقعا قشنگ بود.

ویلیام:خودم درستش کردم

من:آره تو گفتی و من هم باورم شد.خداروشکر نمی تونی درست دروغ بگی.

ویلیام:واقعا؟انقدر من بد دروغ میگم؟.اون رو دادم بسازن.

من:خیلی قشنگ بود

ویلیام:خودم می دونم

من:وای.چرا نمی گیری.انقدر دارم تعریف می کنم یعنی می خوام من توی اون خونه درختی باشم تا آخر اردو

ویلیام:با دوستات؟

من:پ ن پ تنها!

ویلیام:نمیشه

من:

ویلیام:خب بقیه هم حتما می خوان توی اون خونه درختی باشن.اصلا مسابقه می دیم

من:خوبه.ولی کجا؟

ویلیام:انگار یادت رفته من بچه پول دارم

من:

قرار شد بریم مسابقه ی تنیس بدیم و هرکی برد می تونه بره توی خونه درختی.دوباره هم خانم اسپرز یه پرانتز باز کرد و رف همیشگی رو زد(به ترتیب گروه ها).

راه افتادیم دنبال ویلیام.یکم که جلو رفتیم یه زمین تنیس بزرگ دیدیم.

خانم اسپرز:نگو این همه درخت رو تو قطع کردی

ویلیام:من؟نه بابا.اینجا خالی بود قبلا اومده بودن این درختا رو قطع کرده بودن منم استفاده ی بهینه کردم.

من:ووووووی.حالا سریع مسابقه بدییییییم.

خانم اسپرز:خب گروه 1 با گروه 2.گروه 3 با گروه 4. گروه.......

نفرات هم به ترتیب شمارست.گروه ما با تنیس بازای معروف مدرسه افتاده بود.ولی بازم می دونستم که به پای گروه ما نمی رسن.اون گروه 10 نفر بودن فقط من تک موندم.تا اومدم بپرسم خانم اسپرزسریع گفت با ویلیام مسابقه میدی.ریما و ویونا و هایچین و ارورا و میساکی و من با پسر افتادیم و پسرای گروه ما با دختر.نمی دونم خانم اسپرز چرا اینطوری شماره بندی کرده!در هر صورت ما دخترا زورمون خییلی بیشتر از پسراست چون خیلی باهوشیم.حریفمون خییلی سخت بود

مسابقه شروع شد...




دیدگاه : نظر خوشمل
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 01:05 ب.ظ