تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 9 رمان جمع دوستانه
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 9 رمان جمع دوستانه

شنبه 20 خرداد 1396 07:39 ق.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
این قسمت هم نوشتم.جبران نبودنم.
نظر یادتون نره

   


وقتی سرم تموم شد پاشدم برم بیرون ببینم مسابقه چی شد!
لباسام خاکی خاکی بود.خیلی بدم اومد.اولین کاری که کردم رفتم حموم.لباسا رو شستم و یه شلوارک لی کوتاه پوشیدم که تا بالای زانوم بود با یه تاپ ورزشی که بهش میخورد.رفتم بیرون دیدم هیچکس نیس.همینطور با ی حوله رو سرم داشتم دنبال بچه ها میگشتم.آخر با سروصداهاشون پیداشون کردم.
من:خوش میگذره؟؟!!!
آنتونی:خعلی
من:با تو نبودم
آنتونی:به خودم گرفتم
من:اییییییش
میگم بچه ها مسابقه چی شد؟!
میساکی:از گروه ما تو به ویلیام باختی از پسرا هم یکیشون باخت نمدونم کی بود! مهم این که بردیم.
من:حیف شد باختم ب ویلیام.
خب پاشید بریم خونه درختی دیگه
ریما:اول وسایلمونو جمع کنیم بعدش میریم ...
من:خب پاشید
ارورا:بابا حسش نیس.دوره.
من:موافقم خودم حوصله راهو ندارم
راااااااااستییییی
بچه ها:چیه؟!
من:خخخخخخ.صبر کنین ویلیام بیاد بعد بتون میگم.
ریوگا:پاشید بریم دیگه.اینجوری این همه خودمونو کشتیم تا آخر اردو نمیریم توی اون خونه.
ما:ok
رفتیم وسایلمونو جمع کردیم راه افتادیم طرف خونه.از دست خودم اعصبانی بودم که بازیو باختم.توی راه هعی آنتونی تیکه مینداخت میخواستم بگیرم بزنمش.زیادی رو مخ بود.خانم اسپرز هم طبق معمول داشت امرونهی میکرد.منم حوصله دیگه نداشتم هنذفریو گذاشتم تو گوشم و صدای آهنگو زیاد کردم.آنتونی هم هعی ی چیزی میگف نمیفهمیدم.انقدر یعنی خنگ بود نمیدونست نمیشنوم؟!
من:هوووووی.چی میگی تو انقدر.میبینی که نمیشنوم.
آنتونی:کر نشدی با این صدای زیادش.منم میشنوم.
من:مجبورم زیاد کنم تا صدای بعضیا رو نشنوم.
آنتونی:که اینطور
بعد هنذفریو دوباره گذاشتم تو گوشم.یه دفعه آنتونی هنذفریو کشید.
من:هععععیییی.چیکار میکنی. بده من ببینم
آنتونی هنذفریو زد به گوشیش و گذاشت تو گوشش.دیگه داشتم از شدت اعصبانیت آتیش میگرفتم.
من:(با دااااد) بده من ببینم.پررو.
خانم اسپرز:چتونه باز شما دوتا؟! آنیسا بسه دیگه
من:آخه هنذفریمو برداشت
خانم اسپرز:آنتونی بده بش.
آنتونی:وا.شما چرا باور میکنین الکی داره جیغ جیغ میکنه مال خودمه.
من:چیییییییییییییییییییی!
خانم اسپرز:اه.بس کنین دیگه.آنیسا برو پیش بچه ها
من:ام اما...
خانم اسپرز:برووووو
انقدر اعصبانی بودم می خواستم خودمو بکشم اون وسط.بچه ها همه گرم بودن.دختر پسرا نمیدونم درباره چی حرف میزدن همه میخندیدن.دیگه طاقت نیووردم بدو بدو رفتم طرف خونه درختی انقدر ازشون فاصله گرفتم.حوصله اصلا نداشتم.همه متعجب نگاهم میکردن.رسیدم به خونه درختی.هیچکس هنوز نرسیده بود.همه ی وسایلمو پرت کردم روی یکی از تختا.ولی جای خوبیو انتخاب کردم.باید خودمو خالی میکردم.از خونه درختی دور شدم.تنهای تنها بودم.نشستم کنار یکی از درختا و از حرص تمام ناخنما فشار میدادم ب دستم.یکم که آروم شدم بلند شدم برگردم.انقدر محکم با ناخونام ب گوشتم فشار اوردم دستم همش خونی بود.توی اوج اعصبانیتم هیچی نمیفهمم.دستام زیادی خونی شده بود.اصلا دردو حس نمیکنم موقع اعصبانیت.به دستام نگاه کردم جای ناخونام مونده بود و ازشون خون میریخت.دیگه شب شده بود.دیگه آروم شده بودم و کسیو ناقص نمیکردم.برگشتم سمت خونه درختیه.
بچه ها توی خونه درختی بودن.رفتم پیششون
هایچین:وا.آنیساا.پ کجایی تو دختر؟ چت شد یدفعه؟!! چرا دستات خونیه؟!
ویونا:آنیساا!!!!
شیل:پس این دختر چش شده؟
ریوما:بیخیال.
ریوگا:چی چیو بیخیال.نگا دستاش.
ریما:آنیسا ی چیزی بگو خب!
من:خوبم.فقط خستم..
لایتو:برو دستتو ببند.بعدا بخواب.
من:حوصله ندارم.شب بخیر...
رفتم سمت تخت.همه تعجب کرده بودن.منم هیچ وقت انقدر حرص نخورده بودم.هم از دست خودم که بازیو باختم ناراحت بودم و هم اون کار آنتونی.آنتونی همینطور با بهت به من نگاه میکرد.
من:چته؟!
آنتونی:هی هیچ.فقط دستتو بب
من:گفتم که حوصله ندارم
آنتونی:بیا و خوبی کن
من:نخواستم
حوصله جروبحث باهاشو نداشتم.میخواست چیزی بگه رفتم تو تخت دراز کشیدم و زل زدم ب آسمون.تختم ی گوشه بود که دقیقا میتونستی ستاره ها رو ببینی.زل زدم به آسمون.همه خوابیدن.تخت آنتونی کنار من بدبخت بود.نمیدونم چرا انقدر باید پیش این پسر باشم.؟'!!!!
خوابم نمی اومد.مشخص بود.دیروز مثل مرده ها فقط خوابیده بودم.همینطوری زل زده بودم ب آسمون..خیییلی قشنگ بود....
دیگه داشت چشام سنگین میشد که صدای تخت یه نفرو شنیدم.انگاری یکی بلند شده بود.محل ندادم دوباره خواستم بخوابم حس کردم یکی داره یه چیزی دور دستام میپیچه.رومو برگردوندم.دیدم آنتونی داره با باند دستمو میبنده.اول شوکه بودم بعد به خودم اومدم دستمو می خواستم بکشم از دستش بیرون که محکم تر گرفتش.
من:هعی.چیکار میکنی.بت گفتم نمی خوام.خودم اگه می خواستم باندش میکردم.لازم نکرده کاری برام بکنی.ولم کن
آنتونی:ساکت.انقدر وول هم نخور.کارم تموم شد ولت میکنم.
همینطور داشت باندو میپیچید دور دستم.منم هعی تقلا میکردم دستمو بکشم بیرون.آخر بیخیال شدم دیدم فایده نداره.
دو تا دستام که زخمی بودنو بست برام.
آنتونی:چیکار کردی با خودت! نابود کردی دستتو با ناخنات
من:فکر نمیکنم ربطی بهت داشته باشه
آنتونی:انقدر عصبی بودی؟! یادم باشه هروقت عصبی بودی نیام پیشت.
من:میشه ساکت شی میخوام بخوابم
آنتونی:نمیشه.دیروز کلا تو رخت خواب بودی دیگ خرس قطبی هم انقدر نمی خوابه.؟! دستتو چرا اینجوری کردی؟ از چی عصبی بودی!؟
من:اه.خب به تو چه؟! اه.ساااااکت.نرو رو مخم دیگه.
آنتونی:خیلی خب.چرا میزنی؟! فقط اینکه...
من:ساااااککککتتتتتتت
آنتونی:(صداشو نازک کرد و زنونه)وااای.باشه.مردم اعصاب ندارنا.ب شوهرم میگم بیاد نصفت کنه ها
یعنی انقدر صداش باحال بود انقدر خنده دار بود که دیگه نتونستم خودمو بگیرم و بلند خندیدیم.خیلی باحال گفت.
من:(تو خنده) دیوونه.
ریوما:ساکت شید می خوام بخوابم...
ارورا:اوهوم.
دیدم الان میکشنم آروم تو دلم بش خندیدم خوب بازم حالمو خیلی بهتر کرد.
آنتونی با همون صدای زنونه:ایییییییش.
دیگه داشتم میترکیدم.خیلی صداش باحال بود خییییییییییییلللللیییییی. فکر کنین صدای کاملا مردونه رو بخواین زنونه کنین.خیلی خنده دار میشه.ولی خودمو نگه داشتم جلوش نخندم و جدی جلوه دادم.
حالم خعلی بهتر شده بود.کم کم هم چشام گرم شد و خوابیدم...



دیدگاه : نظراتون برای این قسمت^^
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 خرداد 1396 10:07 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30