تبلیغات
کهکشان دوستی - قسمت 11 رمان جمع دوستانه
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

قسمت 11 رمان جمع دوستانه

پنجشنبه 29 تیر 1396 07:38 ب.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
ببخشید بچه ها.
چند وقت حوصله هیچی نداشتم.
برید ادامه مطلب


 

 

ویلیام وقتی از شوک درومد فقط داشت فوحشم میداد من ک داشتم از خنده محو میشدم.بچه ها تو آب داشتن بازی میکردن منم دیگه ماموریتم تموم شده بود پا شدم برم ویلیام دستمو گرفت.

ویلیام:کجا؟؟

من:تو آب.الان ک خیسم برم تو آب خوش بگذره حداقل.

ویلیام:تو جایی نمیری!

من:آقا کی باشن؟!!!

ویلیام:ببین من اعصاب ندارم.بشین اینجا

من:برو بابا

دستشو پس زدم.نمدونم چرا انقدر این عصبی بود.به هر حال سریع در رفتم و صدای ویلیام هم درومد:کجا میرییی تو؟

محل بهش نذاشتم و رفتم تو آب.انقدر خوب بود.خیلی خوش گذشته بود.همینطور ما داشتیم پسرارو از اینی که بودن خیس تر میکردیم.

ریوما:هوووووووی.بسههههههه

ارورا:نچ

شیل:بسه.

ریما:نچ

ریوگا:خواهش میکنم بس کنین.سرما اگه خوردیم بعد همتون سرما میخوریدا

ویونا:نچ

لایتو:بابا بیخیال شید دیگه.تا میام بالا یه دفعه یه موج میاد تو سرمون از طرف شما

هایچین:نچ

آنتونی:به درک اصلا

من:خخخخخخخخخخ.کم اووردن

ماهم خسته شده بودیم همونطوری نشستیم تو آب.داشتیم باهم حرف میزدیم.درباره ی اینکه چطوری اذیتشون کنیم و اینا.یه لحظه رومو برگردوندم دیدم پسرا صف کشیدن و با یه علامت شیل حمله کردن به ما.تا خواستم بگم آب سرازیر شد رو سرمون.ویلیام و آنتونی هم اعصبانی شده بودن.سر چیشو نمیدونم.گیر داده بودن به من بدبخت.یعنی تا پامیشدم آب میریختن روم.دیگه داشتم به مرز خط قرمزم میرسیدم بقیه بچه ها هم همینطور.ولی هیچکدوممون چیزی نمگفتیم.پسرا هم فقط منتظر بودن ما کم بیاریم و التماسشون کنیم بس کنن.ولی ما عمرا میگفتیم.دیگه داشت طاقتم تموم میشد که خانم اسپرز اومد.هیچ وقت انقدر از دیدنش خوشحال نبودم.واقعا برام ی فرشته نجات بود.

خانم اسپرز(با داد):چیییییییکار میکنین؟؟؟!!!.مظلوم گیر اووردین؟!ویلیام از تو انتظار نداشتم.گمشید بیرون آب.دخترای مردمو نگاه کنین چیکار کردین.

تا خانم اسپرز اومد هممون افتادیم تو آب از شدت خستگی.دیگه نای راحت رفتن نداشتیم.

خانم اسپرز:نگاه کنین.نمیتونن راه برن.چچچچچیییییییییکار کردین باشون.

آنتونی:خب اونا اول...

خانم اسپرز:خفه شو.فقط ساکت شید.

انقدر از جذبه ی خانوم اسپرز خوشم میومد.ما هم همگی داشتیم ناز میکردیم و خودمونو زده بودیم به بیحالی و مریضی.همینطور تو آب افتاده بودیم.

خانم اسپرز:همه شما غول بیابونیا.برید از تو آب درشون بیارید.شده حتی کولشون کنین بیاریدشون بیرون.

ماهم منتظر همین بودیم^^

اول لیتو اومد تو آب و کمک هایچین کرد تا بایسته و کمکش کرد بیاد بیرون.بعدش ریوگا اومد و ویونا رو بلند کرد و برد.ریوما هم کمک ارورا کرد تا بیاد بیرون.ریما و من موندیم.شیل و آنتونی اومدن تا کمک ما کنن.من خودمو زدم ب اینکه مچ پام پیچ خورده و ریما هم خودشو زد به کمر درد.

آنتونی:یعنی شانس اووردین

تا بلندمون کردن دوتاییمون جیغ زدیم.

شیل:پ چتونه؟!

آنتونی:کرم کردین.

من:دهنتو باز کنی میبینی نمیتونیم وایسیم.

آنتونی:باز چت شد؟

من(با دااد):خیلی بیشعوری.زدی ناکارامون کردین.پامو نگاه.کمر ریما رو هم خرد کردین.گمشید

خانم اسپرز:اوا.شما دوتا آسیب دیدید؟!

من بعدا حسابی از خجالت همتون در میام.آنتونی،شیل سریع کولشون میکنین میاریدشون بیرون.

من و ریما که به زور خندمونو نگه داشته بودیم.بقیه بچه ها هم فهمیدن داریم الکی اینجوری میکنیم نگرانیشون تبدیل به خنده شیطانی شد.

هایچین:بابا دمشون گرم.بچه ها بریم طرف خانم اسپرز

ویونا:آره.بزن بریم.

شیل:اما...

خانم اسپرز:اما نداریم.کور نیستین میبینین که زدین بدبختشون کردین.

ریما:خانم منو آنیسا دوست نداریم این هیویلاها بمون دست بزنن.دوباره میزنن ناکارمون میکنن

خانم اسپرز با جدیت تمام:غلط کردن.بیاریدشون بیرون

ارورا(الکی):وااااای.شما منتظر چی هستین زدین دوستا مارو نابود کردین و بر بر ما رو نگاه میکنین.؟!

ویونا:سریع بیاریدشون بیرون

هایچین:بجنبین پ!!

قیافه شیل و آنتونی واقعا دیدنی بود.خانم اسپرز اونجا نبود قطعا مارو کشته بودن

آنتونی:مثل اینکه چاره ای نیست

شیل:من که میدونم دارین نقش بازی میکنین

ریما:خفه شو.زدی ناکارمون کردی بعد میگی نقش بازی میکنیم؟/!

دیگه بحث نکردیم آنتونی منو گذاشت رو کولش و شیل هم ریما رو.ما هم الکی آخ و اوخ میکردیم.دوتامون هم با اون یکی دستمون داشتیم نشگونشون میگرفتیم.مجبور بودن هیچی نگن.بالاخره رسیدیم و گذاشتنمون زمین.من نشستم و ریما هم دراز کشید.گردن دوتاشون سرخ سرخ بود از بس نشگون گرفتیم.

خانم اسپرز:من برم براتون پماد بیارم.

من و ریما:ممنون.لطف میکنید.

وقتی مطمئن شدیم رفت از خنده ترکیدیم.آنتونی و شیل هم اعصبانی.

من با خنده:گردن شما دوتا چطوره؟!آخیش حرصمو خالی کردم.

آنتونی:خیلی...

من: نچ نچ. دوست نداری بیشتر از این مچ پام درد بگیره مگه نه؟

ریما:وای جا قحط بود گفتی آنیسا.الان خانم اسپرز مجبورم میکنه همش دراز بکشم.

آنیسا:جای دیگه ای به ذهنم نرسید.ولی خب کولی مجانی گرفتیم

دوتاییمون یه ذره به هم نگاه کردیم و دوباره زدیم زیر خنده.

اون دوتاهم فقط حرص میخوردن.دیگه طاقت نیووردن و اومدن سمتمون.خندمون قطع شد.این دوتا حالشون خوب نبود الان مارو نصف میکردن.کم کم داشتم میترسیدم

آنتونی:خوبه خوبه.بخندید.یه کاری میکنم خنده یادتون بره

شیل:چی شد پ؟!خنده هاتون قطع شد چرا؟!

دقیقا جلومون بودن.همه رو کنار میزدن تا برسن به ما.آنتونی دیگه از اعصبانیت پوکید.

آنتونی با فریاد:گردن مارو ناقص میکنین؟خودتونو لوس میکنین.یه درسی بهتون بدم که یادتون بمونه هیچ وقت سربه سر پسرا نذارین.

دیگه داشتم سکته میکردم.دقیقا جلومون بودن.که فرشته نجات اومد.

خانم اسپرز:هیچ غلطی نمیتونین بکنین.

اون دوتا همونطور مونده بودن که چجوری خانم اسپرز پشتشون سبز شده.من و ریما هم که دیگه در مرز منفجر شدن بودیم از خنده.

خانم اسپرز:گمشید اونجا تا بیام.با همتونم.

هایچین(خیلی آروم):بابا دمتون گرم.

ویونا(خیلی آروم):یعنی گل کاشتین.ولی چقدر وحشتناک شده بودن.آخیش.

خانم اسپرز:شما خوبید؟

من:بد نیستیم.فقط میشه یه خواهشی بکنم؟

خانم اسپرز:بگو

من:یه درسی بدین بهشون که دیگه جرئت بد نگاه کردنمون رو هم نداشته باشن.

خانم اسپرز:آره بابا.یه تنبیهی میشن که تا عمر دارن یادشون نمیره

من:مرسی.

خانم اسپرز رفت سمت پسرا که دور تر از ما بودن.ماهم فقط اونارو مسخره میکردیم و میخندیم....

 

 

 

 

 

 




دیدگاه : نظراتون برای این قسمت^^
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 07:41 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30