تبلیغات
کهکشان دوستی - رمان جمع دوستانه قسمت 12
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

رمان جمع دوستانه قسمت 12

چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:17 ب.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سلام.اینم این قسمت.امیدوارم خوب باشه .نظر بدید
فقط خیلی کمه.ببخشید.جبران میکنم
وقتی کامل خندیدیم و اونا رو حرص دادیم تصمیم گرفتیم همونجا بگیریم بخوابیم و تا ویلا نریم.
خیلی کنجکاو بودیم چه بدبختی نصیبشون شده.چون همشون داشتن حرص میخوردن و ناراحت بودن.فقط ویلیام شاد و شنگول بود.
ما هممون روی یه نیمچه پارچه چپیدیم توهم و فقط سرامون جا شد توی اون پارچه.انقدر باهم حرف زدیم که خوابمون برد.
با صدای عربده ی خانم اسپرز بلند شدم
خانم اسپرز:آنییییساااااااا.چقدر میخوابی.پاشو دیگه
من:باشه باشه الان پامیشم(دوباره خوابیدم)
خانم اسپرز:آنیساااا.
فایده نداره الان آدمت میکنم.
دوباره خوابیدم که حس کردم بلند شدم از روی زمین.فکر کردم خیالاتی شدم و چشامو باز نکردم.داشت دوباره چشام گرم میشد که چیزی مثل یخو زیرم حس کردم.چنان جیغی کشیدم
بلند شدم دیدم پرتم کردن تو آب نامردا
من:کار کدوم نفهمی بود ؟!!؟؟!
ویلیام با یه پوزخند:من
من:خیلی بیشعور اینجوری  آدمو بیدار میکنن.حالیت میکنم
ویلیام.
ویلیام:وای خاک بر سرم آنیسا میخواد بکشم.
 هعی منو مسخره میکرد مثل موش آب کشیدم و خیلی افتضاه بودم.نمیدونم چرا از دیشب انقدر گند شده بود اخلاقش یهو بام.منم از دیشب حرصمو جمع کرده بودم.چون دیشب هم همش داشت بهم تیکه میپروند.دیگه پاک قاطی کردم.
از آب که مثل یخ بود اومدم بیرون و رفتم طرفش میخواستم بزنمش که دستمو گرفت.
ویلیام(آروم):هعی.نچ نچ. میخواستی چه غلطی کنی ؟!
من:دستمو ول کن
ویلیام(اینبار داد زد):دهنتو ببند دختره نفهم
هعی تقلا میکردم و فوحش میدادم مگه ول میکرد.ویلیام هم بدجور سرخ شده بود نمیدونم چرا.واقعا نمیدونستم چرا از دیشب مثل برج زهرمار شده. خیلی عصبی بود. ولی خودشو بزور کنترل کرده بود.منم دیگه کاسه ی صبرم تموم شد
من (با داد):چه مرگته تو؟!
مثل وحشیا...
ویلیام(وسط حرفم پرید):مگه نگفتم ببندش
من:عوضییییییی ولم کن.دوست دارم حرف بزنم.به تو چه مربوطه.دستمو کندی کثا...
یدفعه یه طرف صورتم سوخت.باورم نمیشد ویلیام منو زد.هم من شوکه شده بودم هم ویلیام.همه بچه ها هم تعجب کرده بودن.
خانم اسپرز:ویلیاااام! تو چیکار کردی؟!
آنتونی(خیلی آروم):ویلیام!
همه به و ویلیام زل زده بودن.تا حالا داداشم هم منو نزده بود که بخواد این بزنه.دیشب به اندازه ی کافی زهرشو ریخته بود با زبونش.کافیش نبود.
من(خیلی آروم که فقط خودش بشنوه):ازت متنفرم
و شروع کردم دویدن.ویلیام هنوز تو شوک بود که چه جوری اینکارو کرده.
از زبون هایچین:
وقتی از بهت درومد آنیسا رفته بود.
ویلیام:م من من چیکار کردم؟؟!
نمیخواستم واقعا نمیخواستم اینکارو بکنم.
ویونا:ویلیام!الان این دختر یه کاری دست خودش میده.میدونیم دست خودت نبود ولی بهتره بری خودت پیداش کنی و معذرت خواهی.گاهی وقتا اعصبانیت دست خودت نیست.
من:فقط بدو تا یه کاری نکرده.
ویلیام:باشه
ببخشیدی گفت و دوید سمت جایی که آنیسا رفته بود.
هممون نگران شده بودیم.میدونستیم ویلیام دست خودش نبود.
ولی واقعا نمیتونستم درک کنم چرا از دیشب انقدر سرد شده بود با آنیسا.
از زبون آنیسا:
فقط میدوییدم تا یه ذره تنها باشم و به خودم بیام.بدون هیچ توقفی میدوییدم.خیلی دور شده بودم و خسته.نشستمو وقتی مطمئن شدم کسی نیومده دنبالم نشستم رو زمین.دیگه نمیتونستم راه برم انقدر دویدم.یه ذره از اعصبانیتم که کم شد به دور و برم نگاه کردم.خیلی اینجا قشنگ بود.پر گل و درخت بود.بوی گلا بیش از اندازه خوب بود.صدای آبو میشنیدم.بلند شدم و رفتم طرف صدا.صدای آبشار بود.خیلی قشنگ بود.نشستم و پامو گذاشتم تو آب و غرق افکارم شدم.چرا ویلیام انقدر از دستم عصبی بود و با کنایه باهام حرف میزد.یه عالمه سوال داشتم.بیخیال سوالا شدم و فقط به صداها گوش میکردم.گوشیمو درووردم آهنگ گذاشتم.این چند روزه نمیدونم چرا انقدر حساس شده بودم.احساس آرامش بهم دست داده بود.اینجا رو خیلی دوست داشتم.واقعا قشنگ بود.توی خیالاتم بودم که یدفعه دستی پشت کمرم حس کردم.برگشتم دیدم ویلیامه.سریع بلند شدم.آرامشمو بهم زد اه.
ویلیام:آنیسا..
من:نمیخوام بشنوم.
ویلیام:آخه...
من:ساکت شو.
ویلیام:باش.
نشست و زل زد به من.منم بهش محل نزاشتم.میخواستم اذیتش کنم.زل زدم به آبشار.چشم برنمیداشت ازم.عصبی شدم
من:چته؟!
ویلیام:چیزیم نیس.خودت گفتی ساکت باشم
من:نگفتم بروبر منو نگاه کن
ویلیام:چقدر گیر میدی.به خدا دست خودم نبود..
من:پ دست داییم بود که زد تو صورتم.در جریانم. دایی جان مرسی.الان برو میخوام تنها باشم.
ویلیام:فکر کردی انقدر آسون پیدات کردم کل اینجا رو گشتم.اذیت نکن دیگه.بیا بریم.نبخشم ولی بیا بریم
من:تا معذرت خواهی نکنی نمیام.
ویلیام:میکنم قول میدم.بریم اول بعد.نگرانمونن.
من:عمرا
ویلیام:خودت خواستیا..
شونه ای بالا انداختم که دیدم بلندم کرد انداختم رو کولش.هعی میگفتم بزارم زمین مگه گوش میکرد.
ویلیام:اه.آنیسا کولت کردم.میدونی چقدر راهه.تا اونجا میخوای رو کولم باشی.؟
من:مگه من گفتم اینطوری کن.بزارم زمین میخوام برم اونجا
ویلیام:هوووووف.هممون باهم میریم.انگاری میخوای کمرمو بشکونی.هوم؟! خیلی خب...
بیچاره تا جایی که بچه ها بودن کولم کرد.منم فقط کیف میکردم.
وقتی رسیدیم همه فکر کردن آشتی کردیم ولی من خیلی دوست داشتم اذیتش کنم و حالا حالاها دست بردار نبودم



دیدگاه : نظراتون برای این قسمت^^
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:36 ب.ظ