تبلیغات
کهکشان دوستی - رمان جمع دوستانه قسمت 13
ما دخیا کهکشان دوستی رو ساختیم کهکشانی که نابودیش غیر ممکنه

رمان جمع دوستانه قسمت 13

چهارشنبه 25 مرداد 1396 02:31 ق.ظ

نویسنده این مطلب: آنیسا
سلام.اینم این قسمت
هایچین:چه زود خوب شدین باهم
ویونا: معلوم نیست آنیسا چی گفته و خواسته که انقدر زود کوتاه اومده.
میخواستم بگم نه من هنوز نبخشیدمش که ویلیام زودتر از من گفت:
ویلیام:آره دیگه.بدبختم کرد.ولی خب از خر شیطون پایین اومد.مگه نه؟
من: نه
قیافه ویلیام ته خنده بود.لباش آویزون شده بود.جلوی خودمو گرفته بودم قهقهه نزنم.چهرش بیچاره معلوم بود چقدر ناراحته.
بیتوجه بهش رفتم سمت بچه ها..
ریما:بابا بیخیال.بیچاره دست خودش نبود.اول صبحی دوتاییتون رفتین رو مخ همدیگه...
من:به کل نمیدونم چش شده از دیشب.مثل برج زهرمار شده بام.چقدر هم پرروهه.اه اه اه.پسره ی احمق لجباز یه دنده ی ....
ویلیام:اههههم
برگشتم دیدم دقیقا پشتمه.سرخ شدم.بچه ها هم داشتن از خنده زمینو گاز میگرفتن.سعی کردم خونسرد باشم.
من رو به ویلیام:چیه؟!؟
ویلیام:شنیدم چی گفتیا 
من:مهم نیست.اقیقت رو گفتم.
ویلیام(در حال انفجار از خنده):اقیقت؟!!؟
من:حقیقت.گوشاتون مشکل داره ها
بزور خودمو کنترل کرده بودم.آخه این پشت من چیکار میکرد.این وسط توی این سوتی یه سوتیه دیگه دادم.آخه اقیقت ؟!؟
دیگه کم کم داشتم میشدم لبو از خجالت.ولی خب هعی جلوی خودمو میگرفتم کم نیارم.
من:اممممم.میگم ارورا یه چیزی بده بخورم مردم از گشنگی
سریع از اون محل فاصله گرفتم.شرط میبندم از لبو قرمز تر  شده بودم.وقتی رفتم دیدم همه دارن از خنده جون میدن.حتی ویلیام.یعنی انقدر ضایع بودم؟ اخیییی
رفتم اون سمت هعی با خودم کلنجار میرفتم.آخرش بیخیال یه کیک برداشتم میخواستم بخورم که..
آنتونی:اوه اوه.آنیسا.عامل بدبختی ما.
برگشتم دیدم همه پسرا با صورتای سرخ به من نگاه میکنن.وا مگه چیکار کرده بودم؟!
من:وا.پ چتونه؟ چرا انقدر اعصبانی اید ؟!
شیل:عصبااانی؟!!؟ میخوای عصبی نباشیم.؟
من:آره.الکی جوش میزنین.
لایتو: یعنی نمیدونی چه بدبختی خانم اسپرز به خاطر تو به ما داده؟!؟
من:لابد یه رختی بشورید چمدونم.یه روز کار کنیدو اینا.انقدر جوش زدن نداره که.بعدم به تجربیاتتون اضافه میشه.برای آیندتون یاد میگیرید چجوری رخت و ظرف بشورید.تازه اگه اینا رو بلد باشید زودتر بتون زن میدن.
بیچاره ها داشتن میمردن از اعصبانیت.منم داشتم میمردم از خنده.
ولی یادم رفته بود بپرسم از بچه ها تنبیه پسرا چیه ؟حتما چیز خیلی بدیه که انقدر عصبین دیگه.
آنتونی:آنیییییسسسسسساااااااا.بیچارمون کردی.
من:خب حالا.مگه تنبیهتون چیه انقدر دارید حرص میخورید؟!؟
ریوما:دهنتو ببند دیگه.
من:
نگید بزارید برم بپرسم از بقیه
میخواستم برم سمت بچه ها که وقتی اشکایی ک از خنده تو چشاشونو دیدم منصرف شدم برم.تصمیم گرفتم برم پیش خانوم اسپرز
داشتم دنبال خانوم اسپرز میگشتم که جلوم سبز شد.یکی از مضایای این معلم این بود هروقت کارش داشتی جلوت سبز میشد.
خانوم اسپرز:کاری داری؟!
من:ا اینجایین؟! بله .میخواستم بپرسم برای پسرا چه تنبیهی در نظر گرفتین.
خانوم اسپرز:چطور؟!؟
من:آخه میدونین خیلی از دستشون عصبیم. پای من بدبخت هنوز درد میکنه(آره جون خودم)
خانوم اسپرز:بیابرو یه پماد بش بزن. 
برای رفع اعصبانیتت هم بگم تنبیه اونا اینه ک 1 هفته هرکاری که شما گفتینو انجام بدن.
من:واقعا؟ یعنی یعنی هر کاری؟ 
خانوم اسپرز:هرکاری
من:واااای مرسی.بعد شامل..
خانوم اسپرز:آره شامل ویلیام هم هست.
من:
مرسی خانوم.
انقدر که ذوق کردم.بدبختا حق داشتن انقدر عصبی بودن .داشتم میدوییدم طرف بچه ها که متوجه سوتی گندم شدم..
خانوم اسپرز:مگه پات درد نمیکنه ؟!؟
من دقیقا توی حالت دویدن بودم.تازه دو هزاریم افتاده بود آروم آروم صاف ایستادم.دوباره یه سوتیه دیگه.دوباره سرخ شده بودم خجالت.
من:چیزه.آره درد میکنه ولی خب چیزه اممم چیز هوووووف بیخیال پام.دردش کمتر شده.
خانوم اسپرز که معلوم بود داره خودشو نگه میداره از خنده:خیله خب برو.ولی اول پماد بزن.
قبل از اینکه من تو افق از خجالت آب بشم خانوم اسپرز از خنده محو شد.
بعد از دو دقیقه که موقعیتم بهتر شد رفتم سمت بچه ها 
میساکی:اوه خانوم سوتی.خوش آمدی.
من:
میساکی:ولی خیلی خوب مارو خندوندیا.
من:
میگم میدونین تنبیه پسرا چیه؟!
ارورا:خیلی وقته میدونیم.
من:
خب حالا.
ریما:میگم بچه ها بیاید بریم یه ذره خوش بگذرونیم.هوم؟
من:من که پایم.
ویونا:کی مخالفه اصلا؟!
من:بیاید یه ذره دابسمش کنیم.
ارورا:ok
هممون جمع شدیم و با یکی از آهنگ های Aggy دابسمش کردیم.دابسمش که نبود بیشتر مسخره بازی بود.من که دلقک بودم. یه جای آهنگ خوب میرقصیدیم و میخوندیم و یه جاش  من قاط میزدم و مسخره بازی در میووردم. انقدر که دلقک بازی درووردم بچه ها هم داشتن بم میخندیدن.خل شده بودم.جوگیر شده بودم مث چی.دیگه یه جاش زدم به سیم آخر و پودر رنگارو باز کردم خودم که همه رنگی بودم بقیه رو هم رنگی کردم.دیوونه شده بودم واقعا.انواع و اقسام رنگ هارو داشتیم.آخرش آهنگ و دیوونه بازیای ما با قهقهه هامون تموم.شد وقتی آهنگ تموم شد دیدم یدفعه همه ترکیدن.برگشتم دیدم بعلهه.
کل پسرا با گوشیاشون پشتمون بودن و میخندیدن.فیلم هم گرفته بودن.من که ته خندشون بودم.
ریوگا(همراه قهقهش):یعنی یعنی عالی بود.بهترین چ چیزی بود که دیدم.
آنتونی:حالا میفهمم تیمارستان واسه چیه.آنیسا یه سر بزن 
لایتو:نگا هایچین.هر طرف صورت و لباست یه رنگه.
شیل:ریما رو که دیگه آنیسا نابودش کرد.
ریوگا:ویونا برو یه نگاه به خودت بنداز خدایی.
ریوما:ارورا عالی شدیا عااالی.
کوییچی:میساکی
آنتونی:آنیسا جون خودت یه بار دیگه برو و ما رو شاد کن.
ویلیام:خیلی فیلم خوبی شد.مرسی..
هممون:چییییییییی؟!
دوباره پسرا پوکیدند..
من:حالا که فکرشو میکنم میبینم واقعا خیلی باحال شدیم.
ویونا:موافقم.
میساکی:بریم دوباره؟!
هممون :موافقم.
آنتونی:وااای.پسرا یه نمایش دیگه.
آهنگ و پلی کردیم.بعد از یه ذره مسخره بازی هایچین جیغ کشیدو افتاد زمین.پسرا به طرف هایچین رفتنتد.
ماهم با پودر رنگا حمله کردیم سمتشون. اونا بدتر از ما رنگی شده بودن.چون تنوع رنگ اونا بیشتر بود.
من:دمت گرم دخی خاله
ریما:نابودشون میکنیما.
هممون:ok
وقتی کامل رنگی شدن و پودرا تموم شدن ما ول شدیم رو زمین زل زدیم به پسرا و میخندیدیم.
ریوگا:نابودم کردین.
شیل:نگا از رنگین کمون بدترم.
لایتو:هایچییین.خوبه میدونه من از رنگ صورتی بدم میاد صورتیو خالی کرده روم.
آنتونی:ای خدااااا.شماها منو دق میدین.
ویلیام:جوش نزن داداش.بازم تو قیافت رنگ کمتر داره نسبت به من.
ریوما:وااای لباسم نو بود.
با این جمله ریوما هممون پوکیدیم.بیچاره به فکر لباسش بود
ریوما:خب چیه؟!
گرون بود.
ریوگا:تهشی ریوما.
ما حرص قیافمونو میزنیم تو حرص لباستو
بعد از اینکه خنده هامون تخلیه شد یه عکس با همون لباسا و صورتای رنگی و موهای ژولیده گرفتیم.خیلی قشنگ شد.واقعا که بهمون حال داد.



دیدگاه : نظراتون برای این قسمت^^
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 مرداد 1396 02:46 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30